![]() |
![]() |
|
| تاریکی شب را به دل می سپارم و می روم!باتاریکیه آدمها چه کنم؟!!!!!! |
|
یکبار از مترسکی پرسیدم : آیا از ایستادن تنها در این دشت خسته نشده ای ؟ پاسخ داد : ترساندن دیگران لذتی عمیق و پایدار دارد به همین خاطر من از کارم راضیم و هرگز از آن خسته و بیزار نمیشوم دمی اندیشیدم و گفتم : درست گفتی !من نیز چنین لذتی را تجربه کرده ام گفت : فقط کسانی میتوانند چنین لذتی را بچشند که تنشان از کاه پرشده باشد !سپس اورا رها کردم و به راه خود رفتم در حالیکه نمیدانستم منظورش ستایش از من بود یا تحقیر کردن من ! یکسال گذشت و مترسک به فیلسوفی دانا تبدیل شد و وقتی دوباره از کنارش گذشتم : دو کلاغ را دیدم که مشغول لانه ساختن زیر کلاه او بودند! خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:0 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه از رومم نه از زنگمم
همان بيرنگ بيرنگم |
| پیوندهای روزانه |
|
ترفندستان download invisible invisible aks yahoo آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|